منوی اصلی
مجله اینترنتی استوا
  • فـــــاخر دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 03:10 ب.ظ نظرات ()
    اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.

    آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، "خواهش می کنم اجازه بده برم خونه..."

    یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، "میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام." همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، "چرا این کار رو می کنی؟" پسر پاسخ داد، "وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند." همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره... بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.

    مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند....هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.

    بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، " عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم--- قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم... حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است... اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.
    اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، " مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد "شیرینه" 
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر جمعه 1 اردیبهشت 1391 03:57 ب.ظ نظرات ()
    مرد از راه می رسه


    ناراحت و عبوس
     

    زن:چی شده؟

    مرد:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)

    زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست.بگو!

    مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه لبخند می زنه

    زن اما "می فهمه"مرد دروغ میگه:راستشو بگو یه چیزیت هست

    تلفن زنگ می زنه

    دوست زن پشت خطه

    ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن

    (مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره )

    زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم.جدا متاسفم که بدقولی می کنم.شوهرم ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم!

    مرد داغون می شه

    "می خواست تنها باشه"

     

    ...............................................................................

    مرد از راه می رسه

    زن ناراحت و عبوسه

    مرد:چی شده؟

    زن:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه)

    مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش

    زن برای اینکه اثبات کنه دروغ می گه  دو قطره اشک می ریزه

    مرد اما باز هم "نمی فهمه"زن دروغ میگه.

     تلفن زنگ می زنه

    دوست مرد پشت خطه

    ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن

    (زن در دلش خدا خدا می کنه که  مرد نره )

    مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم!

    زن داغون می شه

    "نمی خواست تنها باشه"

     

    ..............................................................................

    و این داستان سال های سال ادامه داشت و زن ومرد در کمال خوشبختی و  تفاهم در کنار هم روزگار گذراندند
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات