منوی اصلی
مجله اینترنتی استوا
  • فـــــاخر یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 03:23 ب.ظ نظرات ()
    ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟
    مادر گفت: ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارک
    پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد...
    صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود.
    آخرین ویرایش: جمعه 15 اردیبهشت 1391 03:59 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 03:09 ب.ظ نظرات ()
    در اوزاکا، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود.

    شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت.

    مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود.

    صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد.

    مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.

     

    یک روز مرد فقیری با لباس‌های مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیش‌خوان آمد.
    قبل از آن‌که مرد فقیر به پیشخوان برسد،

    صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش‌آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب‌هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد!

    صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دست‌های مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می‌کرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می‌کرد.

    وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتری‌های ثروتمند از جای خود بلند نمی‌شوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید.

    صاحب مغازه در پاسخ گفت:

    "مرد فقیر همه‌ی پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد.
    این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود.

    شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر، خوب و باارزش است. "
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر شنبه 2 اردیبهشت 1391 03:30 ب.ظ نظرات ()
    یك تاجر آمریكایى نزدیك یك روستاى مكزیكى ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
    از مكزیكى پرسید: چقدر طول كشید كه این چند تارو بگیرى؟
    مكزیكى: مدت خیلى كمى!
    آمریكایى: پس چرا بیشتر صبر نكردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟
    مكزیكى: چون همین تعداد هم براى سیر كردن خانواده‌ام كافیه!
    آمریكایى: اما بقیه وقتت رو چیكار میكنى؟
    مكزیكى: تا دیروقت میخوابم! یك كم ماهیگیرى میكنم! با بچه‌هام بازى میكنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهكده میچرخم! و بادیدن طبیعت به فكر فرو می روم و از این همه نعمت غرق لذت میشم. بعد با دوستام شروع میكنیم به صحبت كردن و گپ زدن و كلی از زندگیمان لذت می بریم! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى!
    آمریكایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم كمكت كنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بكنى! اونوقت میتونى با پولش یك قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میكنى! اونوقت یك عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى!
    مكزیكى: خب! بعدش چى؟
    آمریكایى: بجاى اینكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشترى ها میدى و براى خودت كار و بار درست میكنى... بعدش كارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میكنى... این دهكده كوچیك رو هم ترك میكنى و میرى مكزیكو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم میزنى...
    مكزیكى: اما آقا! اینكار چقدر طول میكشه؟
    آمریكایى: پانزده تا بیست سال!
    مكزیكى: اما بعدش چى آقا؟
    آمریكایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب كه گیر اومد، میرى و سهام شركتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینكار میلیونها دلار برات عایدى داره!
    مكزیكى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
    آمریكایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یك دهكده ساحلى كوچیك! جایى كه میتونى تا دیروقت بخوابى! یك كم ماهیگیرى كنى! با بچه هات بازى كنى! با زنت خوش باشى! برى تو دهكده یچرخی! و بادیدن طبیعت به فكر فرو بری و از این همه نعمت غرق لذت بشی. بعد با دوستانت صحبت كنی و از زندگی لذت ببری!! 

    آخرین ویرایش: جمعه 15 اردیبهشت 1391 03:58 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر شنبه 2 اردیبهشت 1391 03:23 ب.ظ نظرات ()
    دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست . 

    هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد .

    ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسید : 

    - چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟

    مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است!

    گاهی ما نیز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم! چرا؟!

    آخرین ویرایش: جمعه 15 اردیبهشت 1391 03:55 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر شنبه 2 اردیبهشت 1391 03:08 ب.ظ نظرات ()

    یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا قدم میزند. روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از انها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش امد،دید که ...

    بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا در این صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.این موضوع، او را ناراحت کرد و به خدا گفت:خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با من خواهی بود،ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت رد پا دیده می شود. سر در نمی اورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی.خداوند جواب داد، من تو را دوست دارم و هرگز ترکت نخواهم کرد.دوره امتحان و رنج،یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا را میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر جمعه 1 اردیبهشت 1391 04:06 ب.ظ نظرات ()
    شخصی را به جهنم می بردند. در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدند چرا؟ پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او امید به بخشش داشت. 
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر جمعه 1 اردیبهشت 1391 04:04 ب.ظ نظرات ()
    امیری به شاهزاده گفت: من عاشق توام. شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است. امیر برگشت و دید هیچکس نیست .شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!! عاشق به غیر نظر نمی کند. 

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر جمعه 1 اردیبهشت 1391 04:04 ب.ظ نظرات ()
    دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه... اصلآ کفش نمی خوام. 
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 7 ... 2 3 4 5 6 7
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic