منوی اصلی
مجله اینترنتی استوا
  • فـــــاخر سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 03:18 ب.ظ نظرات ()
    من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم… والدینم خیلی کمکم کردند… دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود…
    فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم… یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی… سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اون جا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان 225 دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم… اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم… وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…
    یهو با چهره ی نامزدم و چشم های اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم… ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم… به خانواده ی ما خوش اومدی!
    نتیجه ی اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو تو داشبورد ماشینتون جا بذارید.
     
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 03:17 ب.ظ نظرات ()
    درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود.
    پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید: جاسوس می فرستید به جهنم!؟
    از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند و...
    حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 03:16 ب.ظ نظرات ()
    بلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد.
    همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد. زن پیتر یه حوله دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه… همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده بود.
    تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان 2560 دلار بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین!
    بعد از چند لحظه تفکر، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می کنه و 2560 دلار به زن پیتر می ده و می ره.
    زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید و به حمام برگشت.
    پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟
    زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود.
    پیتر گفت: خوبه… چیزی در مورد 2560 دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!
    نتیجه ی اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به اعتبار و آبرو مربوط می شه، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل اجتناب جلوگیری کنید.
     
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 03:16 ب.ظ نظرات ()
    یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقه ی بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه.
    راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس 277 رو به خاطر بیار!
    کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه.
    چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس میده.
    راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس 277 رو به خاطر بیار!
    کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه.
    بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس 277 رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!
    نتیجهء اخلاقی: اینکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصت های بزرگی رو از دست میدی!
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر جمعه 8 اردیبهشت 1391 03:15 ب.ظ نظرات ()
    روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدم های او، روزنامه نگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود. من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

    امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

    وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
    حتی برای کوچک ترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید.
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر جمعه 8 اردیبهشت 1391 03:14 ب.ظ نظرات ()
    ژنرال و ستوان جوان زیر دستش سوار قطار شدند.
    تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود.
    ژنرال و ستوان روبروی آن خانم ها نشستند. 
    قطار راه افتاد و وارد تونلی شد.

    حدود ده ثانیه تاریکی محض بود.

    در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت:
    خانم جوان در دل گفت : از این که ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم.
     
    مادربزرگ به خود گفت : از این که آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درآمد اما افتخار می کنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت.
     
    ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم.
     
    ستوان تنها کسی بود که می دانست واقعا چه اتفاقی افتاده است.
     
    در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به ژنرال سیلی بزند.
     

    نتیجه ی اخلاقی: زندگی کوپه قطاری است و ما انسان ها مسافران آن. 
    هرکدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و معتقدات خود ارزیابی و معنی می کنیم.
     
    غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد.
     
    ما می گوییم حقیقت را دوست داریم اما اغلب چیزهایی را که دوست داریم، حقیقت می نامیم.


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 03:28 ب.ظ نظرات ()
    در جواب گفت بله فقط یک نفر ...پرسیدند کی هست؟
    در جواب گفت:
    سال ها پیش در فرودگاهی در نیویورک بودم قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد
    از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم
    اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش 
    گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت
    گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت، بخشیدمش برای خودت
    و این داستان همزمان بود با اخراج شدن من از شرکت و پی ریزی مایکرو سافت
    سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز 
    چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم
    باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت
    گفتم پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد
    اینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟
    پسره گفت آره من از سود خودم میبخشم
    هنوز این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده 
    زمانی که به اوج قدرت رسیدم بعد از نوزده سال تصمیم گرفتم این فرد و پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم
    اکیبی رو تشکیل دادم و گفتم که برید و فلانی رو به هر قیمتی پیدا کنید
    مدتی جستجو کردند متوجه شدند فرد مورد نظر سیاه پوستی مسلمانه که الان
    دربان یک سالن تئاتره خلاصه دعوتش کردن اداره
    از اون پرسیدم من و میشناسی گفت بله جناب عالی آقای بیلگیتس معروف که دنیا میشناسدتون
    گفتم سال ها پیش زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می فروختی من همچین خاطره ای از تو دارم
    گفت که طبیعیه این حس و حال خودم بود
    گفتم می دونی چه کارت دارم می خوام جبران کنم اون محبتی که به من کردی
    گفت که به چه صورت؟
    گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم
    (بیل گیتس می گه خود این جوونه مرتب می خندید وقتی با من صحبت می کرد)
    گفت هر چی بخوام بهم میدی
    گفتم هرچی که بخوای
    گفت هر چی بخوام
    گفتم آره هر چی که بخوای بهت میدم
    گفت آقای بیل گیتس نمی تونی جبران کنی
    گفتم یعنی چی؟ نمی تونم یا نمی خوام؟
    گفت نه تواناییش رو داری اما نمی تونی جبران کنی
    پرسیدم واسه چی نمی تونم جبران کنم
    پسره سیاه پوست گفت که: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداری به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می خوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی کنه اصلا جبران نمی کنه با این نمی تونی آروم بشی لطف تو ام که از سر ما زیاده
    بیل گیتس می گه همواره احساس می کنم ثروت مند تر از من کسی نیست جز این جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست
    (البته به غیر از اون افراد دیگه ای هم هستن!)
    آخرین ویرایش: جمعه 15 اردیبهشت 1391 03:56 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 7 1 2 3 4 5 6 7
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات