منوی اصلی
مجله اینترنتی استوا
  • فـــــاخر جمعه 8 اردیبهشت 1391 03:15 ب.ظ نظرات ()
    روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدم های او، روزنامه نگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود. من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

    امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

    وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
    حتی برای کوچک ترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید.
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 03:09 ب.ظ نظرات ()
    در اوزاکا، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود.

    شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت.

    مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود.

    صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد.

    مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.

     

    یک روز مرد فقیری با لباس‌های مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیش‌خوان آمد.
    قبل از آن‌که مرد فقیر به پیشخوان برسد،

    صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش‌آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب‌هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد!

    صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دست‌های مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می‌کرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می‌کرد.

    وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتری‌های ثروتمند از جای خود بلند نمی‌شوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید.

    صاحب مغازه در پاسخ گفت:

    "مرد فقیر همه‌ی پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد.
    این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود.

    شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر، خوب و باارزش است. "
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر جمعه 1 اردیبهشت 1391 04:04 ب.ظ نظرات ()
    دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه... اصلآ کفش نمی خوام. 
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر جمعه 1 اردیبهشت 1391 03:57 ب.ظ نظرات ()
    مرد از راه می رسه


    ناراحت و عبوس
     

    زن:چی شده؟

    مرد:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)

    زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست.بگو!

    مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه لبخند می زنه

    زن اما "می فهمه"مرد دروغ میگه:راستشو بگو یه چیزیت هست

    تلفن زنگ می زنه

    دوست زن پشت خطه

    ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن

    (مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره )

    زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم.جدا متاسفم که بدقولی می کنم.شوهرم ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم!

    مرد داغون می شه

    "می خواست تنها باشه"

     

    ...............................................................................

    مرد از راه می رسه

    زن ناراحت و عبوسه

    مرد:چی شده؟

    زن:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه)

    مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش

    زن برای اینکه اثبات کنه دروغ می گه  دو قطره اشک می ریزه

    مرد اما باز هم "نمی فهمه"زن دروغ میگه.

     تلفن زنگ می زنه

    دوست مرد پشت خطه

    ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن

    (زن در دلش خدا خدا می کنه که  مرد نره )

    مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم!

    زن داغون می شه

    "نمی خواست تنها باشه"

     

    ..............................................................................

    و این داستان سال های سال ادامه داشت و زن ومرد در کمال خوشبختی و  تفاهم در کنار هم روزگار گذراندند
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات