منوی اصلی
مجله اینترنتی استوا
  • فـــــاخر پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 03:28 ب.ظ نظرات ()
    در جواب گفت بله فقط یک نفر ...پرسیدند کی هست؟
    در جواب گفت:
    سال ها پیش در فرودگاهی در نیویورک بودم قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد
    از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم
    اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش 
    گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت
    گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت، بخشیدمش برای خودت
    و این داستان همزمان بود با اخراج شدن من از شرکت و پی ریزی مایکرو سافت
    سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز 
    چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم
    باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت
    گفتم پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد
    اینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟
    پسره گفت آره من از سود خودم میبخشم
    هنوز این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده 
    زمانی که به اوج قدرت رسیدم بعد از نوزده سال تصمیم گرفتم این فرد و پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم
    اکیبی رو تشکیل دادم و گفتم که برید و فلانی رو به هر قیمتی پیدا کنید
    مدتی جستجو کردند متوجه شدند فرد مورد نظر سیاه پوستی مسلمانه که الان
    دربان یک سالن تئاتره خلاصه دعوتش کردن اداره
    از اون پرسیدم من و میشناسی گفت بله جناب عالی آقای بیلگیتس معروف که دنیا میشناسدتون
    گفتم سال ها پیش زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می فروختی من همچین خاطره ای از تو دارم
    گفت که طبیعیه این حس و حال خودم بود
    گفتم می دونی چه کارت دارم می خوام جبران کنم اون محبتی که به من کردی
    گفت که به چه صورت؟
    گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم
    (بیل گیتس می گه خود این جوونه مرتب می خندید وقتی با من صحبت می کرد)
    گفت هر چی بخوام بهم میدی
    گفتم هرچی که بخوای
    گفت هر چی بخوام
    گفتم آره هر چی که بخوای بهت میدم
    گفت آقای بیل گیتس نمی تونی جبران کنی
    گفتم یعنی چی؟ نمی تونم یا نمی خوام؟
    گفت نه تواناییش رو داری اما نمی تونی جبران کنی
    پرسیدم واسه چی نمی تونم جبران کنم
    پسره سیاه پوست گفت که: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداری به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می خوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی کنه اصلا جبران نمی کنه با این نمی تونی آروم بشی لطف تو ام که از سر ما زیاده
    بیل گیتس می گه همواره احساس می کنم ثروت مند تر از من کسی نیست جز این جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست
    (البته به غیر از اون افراد دیگه ای هم هستن!)
    آخرین ویرایش: جمعه 15 اردیبهشت 1391 03:56 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 03:22 ب.ظ نظرات ()

    خانم زیبایی در مهمانی شـلوغی دسـت از سـر انشـتین بر نمی داشـت هر جایی که می رفت همراه او بود و مرتب از او تعریف می کرد. اینشـتین سـرانجام مؤدبانه پرسـید:

    ــ خانم ممکن اسـت بفرمائید با من چی کار دارید؟

    ــ من آرزویی دارم که می خواهم شـما آن را برآورده کنید.

    و بازوی انشـتین را گرفت و به گوشـه ی خلوتی برد و گفت:

    ــ آقای انشـتین من دلم می خواهد از شـما بچه دار شـوم.

    ــ از من؟ برای چی؟

    ــ برای این که فکر می کنم بچه ما اگر خوشـگلی را از من و هوش و نبوغ را از شما به ارث ببرد یک موجود استـثـنائی جهان خواهد شـد.

    اینشتین تأملی کرد و گفت:

    ــ خانم آیا هرگز فکر کرده اید که اگر آن کودک هوش شـما و شـکل مرا به ارث ببرد چه موجود بدبختی خواهد بود؟



    آخرین ویرایش: جمعه 15 اردیبهشت 1391 03:54 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 03:13 ب.ظ نظرات ()
    در سال 1989 زمین لرزه هشت و دو ریشتر بیشتر مناطق آمریکا را با خاک یکسان کرد و در کمتر از چند دقیقه بیش از سی هزار کشته بر جای گذاشت. در این میان پدری دیوانه وار به سوی مدرسه پسرش دوید اما با دیدن ساختمان ویران شده مدرسه شوکه شد. با دیدن این منظره دلخراش یاد قولی که به پسرش داده بود افتاد: پسرم هر اتفاقی برایت بیفتد من همیشه پیش تو خواهم بود و اشک از چشمانش سرازیر شد.

    با وجود توده آوار و انبوه ویرانی ها کمک به افراد زیر آوار نا ممکن به نظر می رسید اما او هر لحظه تعهد خود به پسرش را به خاطر می آورد.
    او دقیقا روی مسیری که هر صبح به همراه پسرش به سوی کلاس او می پیمودند تمرکز کرد و با به خاطر آوردن محل کلاس به آنجا شتافته و با عجله شروع به کندن کرد. دیگر والدین در حال ناله و زاری بودند و او را ملامت می کردند که کار بی فایده ای انجام می دهد. ماموران آتش نشانی و پلیس نیز سعی کردند او را منصرف کنند اما پاسخ او تنها یک جمله بود: آیا قصد کمک به مرا دارید یا باید تنها تلاش کنم؟

    هشت ساعت به کندن ادامه داد. دوازده ساعت...بیست و چهار ساعت...سی و شش ساعت و بالاخره در سی و هشتمین ساعت سنگ بزرگی را عقب کشیده و صدای پسرش را شنید فریاد زد: پسرم!
    جواب شنید:
    پدر من اینجا هستم. پدر من به بچه ها گفتم نگران نباشید پدرم حتما ما را نجات خواهد داد. پدر شما به قولتان عمل کردید.

    پدر پرسید وضع آنجا چطور است؟

    -ما 14 نفر هستیم ما زخمی گرسنه و تشنه ایم. وقتی ساختمان فرو ریخت یک قطعه مثلثی شکل ایجاد شد که باعث نجات ما شد.

    -پسرم بیا بیرون.

    -نه پدر اجازه بدهید اول بقیه بیرون بیایند من مطمئن هستم شما مرا بیرون می آورید و هر اتفاقی بیفتد به خاطر من آنجا خواهید ماند. 
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 03:28 ب.ظ نظرات ()
    پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
    پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
    پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
    پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
    او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
    یكی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
    پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
    پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
    پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است.
    آخرین ویرایش: جمعه 15 اردیبهشت 1391 03:56 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 03:13 ب.ظ نظرات ()
    مبلغ اسلامی بود. در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار . تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد .

    می گفت: چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه. آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...

    گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی؟

    گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم. فردا خدمت می رسیم

    تعریف می کرد:  تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم .

    این ماجرا را که شنیدم دیدم چقدر وضع ما مذهبی ها خطرناک است . شاید بد نباشد که به خودمان باز گردیم و ببینیم که روزی چند بار و به چه قیمتی تمام اعتقادات و مذهبمان را می فروشیم؟! 
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 03:12 ب.ظ نظرات ()
    خونه مشغول کار بودم که دخترم بدو بدو اومد پرسید :

    دخترم: مامان، تو زنی یا مردی؟

    من: زنم دیگه، پس چی ام؟

    دخترم: بابا، چی؟ اونم زنه؟

    من: نه مامانی، بابا مرده.

    دخترم: مامان تو زنی یا مردی؟

    من: زنم دیگه پس چی ام؟

    دخترم: راست میگی مامان؟

    من: آره چطور مگه؟

    دخترم: هیچی مامان! دیگه کی زنه؟

    من: خاله مریم، خاله آرزو، مامان بزرگ

    دخترم: دایی سعید هم زنه؟

    من: نه اون مرده!

    دخترم: از کجا فهمیدی زنی؟

    من: فهمیدم دیگه مامان، از قیافه ام.

    دخترم: یعنی از چی؟ از قیافه ات؟

    من: از اینکه خوشگلم.

    دخترم: یعنی هر کی خوشگل بود زنه؟

    من: آره دخترم.

    دخترم: بابا از کجا فهمید مرده؟

    من: اونم از قیافش فهمید. یعنی بابایی چون ریش داره و ریشهاشو میزنه و زیاد خوشگل نیست مرده!

    دخترم: یعنی زنا خوشگلن مردا زشتن؟

    من: آره تقریبا.

    دخترم: ولی بابایی که از تو خوشگل تره.

    من: اولا تو نه، شما، بعدشم باباییت کجاش از من خوشگل تره؟

    دخترم: چشاش.

    من: یعنی من زشتم مامان؟

    دخترم: آره.

    من: مرسی.

    دخترم: ولی دایی سعید هم از خاله خوشگلتره!!

    من: خوب مامان بعضی وقتها استثنا هم هست.

    دخترم: چی؟ اون حرفه که الان گفتی چی بود؟

    من: استثنا، یعنی بعضی وقتها اینجوری میشه.

    دخترم: مامان من مردم؟

    من: نه تو زنی.

    دخترم: یعنی منم زشتم

    من: نه مامان، کی گفت تو زشتی؟ تو ماهی، ولی تو الان کودکی.

    دخترم: یعنی من زن نیستم؟

    من: چرا جنسیتت زنه ولی الان کودکی.

    دخترم: یعنی چی؟

    من: ببین مامان، همه ی آدما شناسنامه دارن که توی شناسنامه شون جنسیتشون مشخص میشه. جنسیت تو هم توی شناسنامه ات زنه.

    دخترم: یعنی منم مامانم؟

    من: آره دیگه تو هم مامان عروسک هاتی.

    دخترم: نه، مامان واقعی ام؟

    من: خوب تو هم یه مامان واقعی کوچولو برای عروسک هات هستی دیگه.

    دخترم: مامان مسخره نباش دیگه من چی ام؟

    من: تو کودکی.

    دخترم: کی زن میشم؟

    من: بزرگ شدی.

    دخترم: مامان من نفهمیدم کیا زنن؟

    من: ببین یه جور دیگه میگم. کی بتو شیر داده تا خوردی بزرگ شدی؟

    دخترم: بابا!

    من: بابات کی به تو شیر داد؟!!!!!!!!!!

    دخترم: بابا هر شب تو لیوان سبزه بهم شیر میده دیگه!

    من: نه الان رو نمی گم، کوچولو بودی؟

    دخترم: نمی دونم.

    من: نمی دونم چیه؟ من دادم دیگه.

    دخترم: کی؟

    من: ای بابا ولش کن، بین مامان، زنها سینه دارن که باهاش به بچه ها شیر میدن، ولی مردا ندارن

    دخترم: خب بابا هم سینه داره.

    من: آره داره ولی باهاش شیر نمی ده!! فهمیدی؟

    دخترم: خوب منم سینه دارم، ولی شیر نمی دم پس مردم.

    من: ای بابا، ببین مامان جون، خودت که بزرگ بشی کم کم می فهمی.

    دخترم: الان می خوام بفهمم.

    من: خوب هر کی روسری سرش کنه، زنه هر کی نکنه مرده.

    دخترم: یعنی تو الان مردی، میریم پارک زن میشی؟

    من: نه ببین، من چیه تو میشم؟

    دخترم: مامانم.

    من: خوب مامانا همشون زنن و باباها همشون مردن.

    دخترم: آهان فهمیدم.

    من: خدا خیرت بده که فهمیدی، برو با عروسکهات بازی کن

    نیم ساعت بعد...

    دخترم: مامان یه سوال بپرسم؟

    من: بپرس ولی در مورد زن و مرد نباشه ها.

    دخترم: در مورد ماهی قرمزه است.

    من: خوب بپرس.

    دخترم: مامان، ماهی قرمزه زنه یا مرده ؟!!!!!!
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 10:59 ق.ظ نظرات ()
    سازنده‌ترین كلمه گذشت است ... آن را تمرین كن.
    پرمعنی‌ترین كلمه ما است ... آن را به كار ببر.
    عمیق‌ترین كلمه عشق است ... به آن ارج بنه.
    بی رحم‌ترین كلمه تنفر است ... از بین ببرش.
    سركش‌ترین كلمه حسد است ... با آن بازی نكن.
    خودخواهانه‌ترین كلمه من است... از آن حذر كن.
    ناپایدارترین كلمه خشم است... آن را فرو ببر.
    بازدارنده ترین كلمه ترس است ... با آن مقابله كن.
    با نشاط‌ترین كلمه کار است ... به آن بپرداز.
    پوچ ترین كلمه طمع است ... آن را بكش.
    سازنده ترین كلمه صبز است... برای داشتنش دعا كن.
    روشن ترین كلمه امید است... به آن امیدوار باش.
    ضعیف ترین كلمه حسرت است ... آن را نخور.
    تواناترین كلمه دانش است .... آن را فراگیر.
    محكم ترین كلمه پشتکار است ... آن را داشته باش.
    سمی ترین كلمه شانس است ... به امید ان نباش.
    لطیف ترین كلمه لبخند است ... آن را حفظ كن.
    ضروری ترین كلمه تفاهم است ... آن را ایجاد كن.
    سالم‌ترین كلمه سلامتی است ... به آن اهمیت بده.
    اصلی ترین كلمه اعتماد است .... به آن اعتماد كن.
    دوستانه ترین كلمه رفاقت است.... از آن سوء استفاده نكن.
    زیباترین كلمه راستی است ... با آن رو راست باش.
    زشت ترین كلمه دورویی است ... یك رنگ باش.
    ویرانگر ترین كلمه تمسخر است ... دوست داری با تو چنین شود؟
    موقررترین كلمه احترام است .... برایش ارزش قایل شود.
    آرامترین كلمه آرامش است ... به آن برس.
    عاقلانه ترین كلمه احتیاط است ... حواست رو جمع كن.
    دست و پاگیر ترین كلمه محدودیت است .... اجازه نده مانع پیشرفت بشود.
    سخت ترین كلمه غیر ممکن است .... وجود ندارد.
    مخرب ترین كلمه شتابزدگی است ... مواظب پلهای پشت سرت باش.
    تاریك ترین كلمه نادانی است ... آن را با نور علم روشن كن.
    كشنده ترین كلمه اظطراب است ... ان را نادیده بگیر.
    صبور ترین كلمه انتظار است .... منتظرش بمان.
    بی ارزش تری كلمه بخشش است ... سعی خود را بكن.
    قشنگ ترین كلمه خوشرویی است ... راز زیبایی در آن نهفته است.
    تمیزترین كلمه پاکیزگی است ... اصلا سخت نگیر.
    رساترین كلمه وفاداری است .... سر عهدت بمان.
    تنها ترین كلمه گوشه گیری است ... بدان كه جمع همیشه بهتر از فرد بودن است.
    و هدفمند ترین كلمه موفقیت است.... پس پیش به سوی آن


    منبع:
    http://rozghermez.mihanblog.com
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 03:11 ب.ظ نظرات ()
    کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست.
    مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید:
    پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد می شود؟
    کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت: روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است.
    مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد.
    بعد کشیش از او پرسید: تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟
    مردک گفت من روماتیسم ندارم اینجا نوشته پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است!
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 6 1 2 3 4 5 6
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic