منوی اصلی
مجله اینترنتی استوا
  • فـــــاخر یکشنبه 21 اسفند 1390 11:23 ق.ظ نظرات ()
    اصطلاحات و جمله های انگلیسی-فارسی گروه w

    11052) worldy
    11053) جهانی

    11054) Worry a bout
    11055) نگران بودن در مورد چیزی

    11056) worship
    11057) پرستیدن-ستایش کردن

    11058) would be kept
    11059) نگهداری می شد

    11060) would God
    11061) ای کاش

    11062) would have been kept
    11063) نگهداری شده بود

    11064) would have kept
    11065) نگه داشته بودند

    11066) would keep
    11067) نگه می داشت

    11068) would like
    11069) مایل بودن

    11070) would rather
    11071) ترجیح می دهد

    11072) would you
    11073) اگه زحمتی نمیشه

    11074) Would you care for another drink
    11075) نوشیدنی دیگری میل دارید؟

    11076) Would you care for another drink?
    11077) آیا یه نوشیدنی (الکلی) دیگه می خوای؟

    11078) Would You Care For Any Dessert
    11079) دسر می خوای؟

    11080) Would you care for tea
    11081) چای میل دارید؟

    11082) Would you care to join us for dinner
    11083) اشکالی نداره اگر شام در خدمتتون باشیم

    11084) would you like some more tea?
    11085) باز هم چایی میل دارید؟

    11086) would you mind
    11087) اشکالی نداره-زحمتی نیست-ممکن است خواهش کنم

    11088) Would you mind if I take a look at it
    11089) اشکالی نداره نگاهی به ان بیاندازم؟

    11090) wretch
    11091) بی وجدان، پست، مای? دردسر

    11092) wrong guy
    11093) بد ادمی

    11094) wunderkind
    11095) جوان و موفق

    11096) Yeah Yeah
    11097) آره آره .

    11098) yes , I do.
    11099) بله هستم

    11100) yes way
    11101) آره بابا

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر یکشنبه 21 اسفند 1390 07:58 ق.ظ نظرات ()
    استاد وارد کلاس فلسفه شد و، بدون هیچ مقدمه ای، یک  شیشه خالی‌ سس مایونز به دست گرفته و آن را با تعدادی توپ گلف پر کرد.  
    پس از آن، از شاگردان خود پرسید که آیا فکر میکنند ظرف پراست؟ پاسخ مثبت بود . استاد تعدادی تیله انگشتی داخل شیشه ریخت و آن را به آرامی  تکان داد. تیله‌ها فضای خالی‌ میان توپ‌ها را پر کردند...
    مجددا دانشجویان را خطاب قرار داده و پرسید : حالا چطور، آیا ظرف پر است ؟ بدنبال موافقت  کلاس ، استاد شروع به ریختن ماسه درشیشه کرد تا جایی‌ که بنظر می‌‌آمد که دیگر ظرف  کاملا پر شده باشد. 
    پس از آن سئوال خود را یکبار دیگر تکرار کرده و در مقابل  "بله" یک صدای شاگردانش دو فنجان قهوه به محتویات شیشه اضافه نموده و گفت : در واقع با اینکار فضای خالی‌ میان ماسه‌ها پر میشود". صدای قهقهه همه جا را فرا گرفت. 
    وقتی‌ که خنده‌ها فروکش کرد و آرامش به کلاس بازگشت ، استاد با لبخند گفت : "این شیشه نمادی از زندگیست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی هستند : خانواده، فرزندان، سلامتی و دوستان، یعنی‌ مهمترین علایق یک انسان. به عبارتی دیگر چیز‌هایی‌ که باعث میشوند که حتی در صورت نداشتن هیچ چیز دیگر زندگی‌ از هم نپاشد. تیله‌ها موضوعات درجه دو، مانند کار، مسکن و اتومبیل را تشکیل میدهند . ماسه نیز نماد چیزهای بی‌ ارزش و کم اهمیت است " .  

    استاد افزود : اگر اول ماسه ها را درون ظرف بریزیم، آنگاه  جایی‌ برای تیله‌ها و توپ‌های گلف باقی‌ نمی ماند. زندگی‌ نیز اینگونه است. چنانچه تمامی وقت و نیروی خود را صرف موضوعات ساده و پیش پا افتاده کنیم ، آنگاه زمان و مکانی برای مسائل مهم نخواهیم داشت . در زندگی‌ بایستی به آنچه برای خوشبختی و سلامت مهم است ، مانند شرکت در بازی فرزندان، مراجعه به پزشک برای چک آپ معمولی‌ ، دید و بازدید‌های خانوادگی و دوستانه و لذت بردن ازمصاحبت آنها  توجه داشت. برای نظافت و تعمیر خانه همیشه وقت هست. در درجه اول، زندگی‌ را با توپ‌های گلف پر  کنید ؛ با آنچه واقعا مهم است . سپس به دنبال دیگر اولویت‌ها بروید. مابقی مسائل مانند ماسه هستند ". 
    یکی از دانشجویان دست خود را بالا برده و پرسید:  معنای دو فنجان قهوه چیست؟" پروفسور لبخند زد و گفت:  خوشحالم  که پرسیدی . مهم نیست که زندگی چقدر شلوغ و پر مشغله باشد. همیشه جا برای نوشیدن فنجانی قهوه با دوستان وجود دارد.
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر شنبه 20 اسفند 1390 11:56 ق.ظ نظرات ()
    معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند . فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود .

    معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.  روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.

    معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟

    بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا باخود حمل کنند شکایت داشتند .آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی این چنین توضیح داد :

    این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را دردل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید .پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر شنبه 20 اسفند 1390 11:21 ق.ظ نظرات ()
    اصطلاحات و جمله های انگلیسی-فارسی گروه y

    11102) Yes, he's very nice.
    11103) بله، خیلی خوب است.

    11104) Yes, of course. Here you are.
    11105) بله : البته - بفرمایید

    11106) Yesterday seems as though it never existed
    11107) انگار دیروزی هرگز وجود نداشته

    11108) yet
    11109) نه در اخر جمله و هنوز در وسط جمله

    11110) yore
    11111) در گذشته

    11112) You
    11113) تو

    11114) You act crazy when you are angry
    11115) وقتی عصبانی هستی رفتار دیوانه واری از خود بروز می دهی

    11116) you all thumbs.
    11117) دست و پا چلفتی

    11118) you and your
    11119) شما و بستگان شما

    11120) You are a teacher , aren't you?
    11121) شما معلم هستید، مگر نه ؟

    11122) you are another
    11123) خودتی!

    11124) You are asking for it
    11125) تنت می خارد

    11126) You are hopeless
    11127) تو ادم ناامیدی هستی

    11128) you are loving
    11129) دوست داشتنی هستی

    11130) You are making a mountain out of a molehill
    11131) داری از کاه کوه می سازی.

    11132) You are my baby love
    11133) تو عزیز دل من هستی

    11134) you are never too old to learn
    11135) زگهواره تا گور دانش بجوی

    11136) You are overreacting
    11137) بی جهت خود رو ناراحت می کنید

    11138) You are safe in my heart
    11139) تو در قلب من ایمن هستی

    11140) you are so chicky
    11141) خیلی پررویی

    11142) You are the best
    11143) تو بهترینی

    11144) You are the best that has happened to me
    11145) تو بهترین اتفاق زندگی منی

    11146) You are the darling of my stomach
    11147) عزیز دلمی

    11148) you are thoughtful
    11149) باملاحظه هستی

    11150) you are under oath
    11151) شما قسم خورده اید

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر شنبه 20 اسفند 1390 10:31 ق.ظ نظرات ()
    اصطلاحات و جمله های انگلیسی-فارسی گروه w

    10601) what on earth shall i do now?
    10602) حالا چه خاکی به سرم

    10603) what other people?
    10604) چه کسان دیگه ای؟

    10605) what other places?

    10606) what other things?
    10607) چه چیزهای دیگه ای؟

    10608) What precautions must I take
    10609) چه احتیاطهائی را باید انجام دهم؟

    10610) What questions do you have in mind for me
    10611) چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟

    10612) what size do you want?
    10613) چه سایزی می خواهید.

    10614) what size do you wear?
    10615) چه اندازه ای را شما می پوشید؟

    10616) What surprises you most about human kind
    10617) چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟

    10618) what the hell do you want
    10619) چه کوفتی می خوای؟

    10620) what time
    10621) چه ساعت

    10622) What time is it ?
    10623) ساعت چند هست؟

    10624) What time is the film on?
    10625) فیلم چه ساعتی آغاز می شود؟

    10626) What were you doing
    10627) چیکار می کردید

    10628) What we’re gonna do after dinner?
    10629) بعد از شام چیکار کنیم؟

    10630) What would you like for lunch?
    10631) برای ناهار چی میل دارید؟

    10632) what you are up to
    10633) چیکار می خواهی بکنی

    10634) What you have done yourself
    10635) ببین چه کاری کردی(در مورد لباس بچه ها)

    10636) What you pay , what you get
    10637) هر قدر پول بدی ، همان قدر آش می خوری.

    10638) What's all the fuss about?
    10639) این همه سر و صدا برای چیه؟

    10640) what's cooking
    10641) چه خبرا ؟ تازه چه خبر ؟

    10642) WHAT'S COOKING?
    10643) چه خبرا؟ تازه چه خبر؟

    10644) What's gone is gone
    10645) گذشته ها گذشته ست

    10646) What's he ever done for me
    10647) مگه تا حالا برا من چیکار کرده

    10648) What's it like
    10649) آنجا چه جوری است

    10650) What's new with you
    10651) تازه چه خبر؟

    آخرین ویرایش: جمعه 26 اسفند 1390 05:08 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر شنبه 20 اسفند 1390 09:57 ق.ظ نظرات ()
    زندگی کردن مثل دوچرخه سواری است. آدم نمی‌افتد ، مگر این که دست از رکاب زدن بردارد.
     اوایل، خداوند را فقط یک ناظر می‌دیدم، چیزی شبیه قاضی دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌کند تا بعداً تک تک آنها را به‌ رخم بکشد. به این ترتیب ، خداوند می‌خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم . او همیشه حضور داشت ، ولی نه مثل یک خدا، که مثل مأموران دولتی.
     

    ولی بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعی بود که حس کردم زندگی کردن مثل دوچرخه سواری است، آن هم دوچرخه سواری در یک جاده ناهموار! 
     اما خوبیش به این بود که خدا با من همراه بود و پشت سر من رکاب می‌زد. 
     آن روزها که من رکاب می‌زدم و او کمکم می‌کرد، تقریباً راه را می‌دانستم، اما رکاب زدن دائمی، در جاده‌ای قابل پیش‌بینی کسلم می‌کرد، چون همیشه کوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا می‌کردم. 
     

    یادم نمی‌آید کی بود که به من گفت جاهایمان را عوض کنیم، ولی هرچه بود از آن موقع به بعد،  اوضاع مثل گذشته نبود . خدا با من همراه بود و من پشت سر او رکاب می‌زدم. 
     

    حالا دیگر زندگی کردن در کنار یک قدرت مطلق، هیجان عجیبی داشت. او مسیرهای دلپذیر و میانبرهای اصلی را در کوه‌ها و لبه پرتگاه‌ها می‌شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداکثر سرعت براند.
     

    او مرا در جاده‌های خطرناک و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شکوه به پیش می‌برد، و من غرق سعادت می‌شدم.
     گاهی نگران می‌شدم و می‌پرسیدم، «داری منو کجا می‌بری؟» او می‌خندید و جوابم را نمی‌داد و من حس می‌کردم دارم کم کم به او اعتماد می‌کنم. 
     بزودی زندگی کسالت بارم را فراموش کردم و وارد دنیایی پر از ماجراهای رنگارنگ شدم. هنگامی که می‌‌گفتم «دارم می‌ترسم» برمی‌گشت و دستم را می‌گرفت. 
     او مرا به آدم‌هایی معرفی کرد که هدایایی را به من می‌دادند که به آنها نیاز داشتم. هدایایی چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانی . آنها به من توشه سفر می‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم- سفر ما ؛ سفر من و خدا .
     

    و ما باز رفتیم و رفتیم.. 
     

    حالا هدیه‌ها خیلی زیاد شده بودند و خداوند گفت: « همه‌شان را ببخش . بار زیادی هستند. خیلی سنگین‌اند! » و من همین کار را کردم و همه هدایا را به مردمی که سر راهمان قرار می‌گرفتند دادم و متوجه شدم که در بخشیدن است که دریافت می‌کنم. 
     

    حالا دیگر بارمان سبک شده بود. او همه رمز و رازهای دوچرخه سواری را بلد بود. او می‌دانست چطور از پیچ‌های خطرناک بگذرد، از جاهای مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد پرواز کند.. 
     

    من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او رکاب بزنم.. این طوری وقتی چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت می‌بردم و وقتی چشم‌هایم را می‌بستم، نسیم خنکی صورتم را نوازش می‌داد. 
     

    هر وقت در زندگی احساس می‌کنم که دیگر نمی‌توانم ادامه بدهم، او لبخند می‌زند و فقط می‌گوید: «رکاب بزن»
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر جمعه 19 اسفند 1390 02:20 ب.ظ نظرات ()
    اصطلاحات و جمله های انگلیسی-فارسی گروه y

    11152) you are welcome
    11153) خواهش می کنم

    11154) You aren’t the sharpest knife on the box
    11155) همچین مالیم نیستیُ انقدرام که میگی خوب نیستی

    11156) You ate my head
    11157) سرمو خوردی

    11158) You bet
    11159) حتما

    11160) You better hush
    11161) تو بهتره ساکت باشی

    11162) You brought my life up to my lip
    11163) جونم و به لبم رسوندی

    11164) You can bank on him
    11165) میتونی رویش حساب کنی

    11166) You can bet your bottom dollar he won't be back
    11167) میتونم باهات شرط ببندم که اون بر نمیگرده

    11168) you can figure it out
    11169) خودت می تونی ازش سر در بیاری

    11170) You can have it over my dead body
    11171) مگه از رو جنازه من رد شی

    11172) You can improve your speaking ability by

    practicing hard.
    11173) شما می توانید با تمرین زیاد توانایی صحبت كردنتان را بهتر كنید

    11174) you can make it
    11175) قبول می شوی-از عهده اش بر می ایی

    11176) You can not serve God & mammon
    11177) شما نمی توانید هم به خدا خدمت کنید هم به ثروت

    11178) You can not teach an old new trick
    11179) سر پیری و معرکه گیری.

    11180) You can not teach old dogs tricks
    11181) به یك پیر نمی‌توان تكنیك های جدید آموخت

    11182) you can not teah an old new trick
    11183) سر پیری و معرکه گیری

    11184) you can reach the right conclusions
    11185) می توانی به جمع بندی درستی برسی

    11186) You can say that again
    11187) قربان دهنت .گل گفتی

    11188) you can sell a cow and drink milk
    11189) هم خدا رو می خوای هم خرما...

    11190) You can't eat your cake and have it
    11191) نمی شود هم خدا را بخواهی هم خرما را

    11192) You can't get something from nothing
    11193) با دست خالی نمیشه کار کرد.

    11194) You can't help me, can you?
    11195) شما نمی توانید به من كمك كنید، مگر نه؟

    11196) You can't kid a kidder
    11197) پیش قاضی ، معلق بازی؟!!

    11198) You can't miss it
    11199) خیلی راحت پیداش می کنی، نترس گمش نمی کنی

    11200) You can't teach an old dog new tricks
    11201) پیش لوطی و معلق بازی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • فـــــاخر جمعه 19 اسفند 1390 09:54 ق.ظ نظرات ()
    ارزشمندترین چیزهای زندگی معمولاً دیده نمی شوند ویا لمس نمی گردند، بلکه در دل حس می شوند.
    پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم . زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.
    آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم.


    آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد می دانست.
    به او گفتم: به نظر مى رسد بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم.
    او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.

    آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش می رفتم کمی عصبی بودم.

    وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود.
    با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد.

    وقتی سوار ماشین می شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون می روم و آن ها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند و نمی توانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند.
    ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گویی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من می نگرد و به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران می رفتیم او بود که منوی رستوران را می خواند.
    من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.
    هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولی داشتیم.هیچ چیز غیرعادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبت ها پیرامون وقایع جاری بود و آن قدر حرف زدیم که سینما را از دست دادیم.
    وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.
    وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟
    من هم در جواب گفتم خیلی بیش تر از آنچه که می توانستم تصور کنم.
    چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریع تر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.
    کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم به دستم رسید.
    یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود:
    نمی دانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت.
    و تو هرگز نخواهی فهمید که آن شب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم. در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که به موقع به عزیزانمان بگوییم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آن هاست به آن ها اختصاص دهیم.

    هیچ چیز در زندگی مهم تر از خدا و خانواده نیست.
    زمانی که شایسته عزیزانتان است به آن ها اختصاص دهید زیرا هرگز نمی توان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 3 1 2 3
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic